دریافت کد ترجمه گر وبلاگ اسب در اساطیر و شاهنامه - رسانه - خبر های قدیم و جدید
X
تبلیغات
رایتل

رسانه - خبر های قدیم و جدید

مطالب - علمی- وحوش - فلسفی - ادبی - تاریخی - علوم ماوراء - نظامی - صنعتی - معدنی - زمین - هوا- فضا - اکتشافات - ادیان- فرقه ها

داغ کن - کلوب دات کام
شنبه 20 آذر 1389 ساعت 10:19 ب.ظ

اسب در اساطیر و شاهنامه

rostam.jpg


در اینجا رخش همانند انسانی، احساس و قوه ادراک دارد، جنگ و ستیز می کند تا صاحبش را نجات دهد:

همی کوفت بر خاک، رویینه سـم
چـــو تندر خروشید و افشاند دم
گر این بار سازی چنیــن رسخیــز
ســـرت را ببــرم بـه شمشیر تیز
بغــرید بـــــــاز اژدهــــــــــای دژم
همی آتش افروخت گفتی به دم
چراگاه بگذاشت رخش آن زمـــان
نیاراســـــت رفــــــتن بــر پهلوان
دلش ز آن شگفتی بـه دو نیم بود
کـش از رستم و اژدها بیــم بود...
چنیـن داد پاسخ که مــن رستمم
ز دستــان ســامم هــم از نیـــرم
بـه تنها یکی کینه در لشگـــــــرم
بــه رخــش دلاور، زمین بسپـــرم

رخش و داستان رستم و سهراب

در داستان رستم و سهراب، رستم سوار بر رخش به شکار می رود و به قلمرو شاه سمنگان در مرز ایران و توران می رسد و در آنجا از خستگی خوابش می برد. سواران ترکان به نخجیرگاه می آیند، در مرغزار جای پای رخش را دیده، رخش را می یابند و سعی می کنند حیوان را با کمند اسیر کنند. رخش به مبارزه می پردازد، سه تن از آنان را با لگد و دندان می کشد ولی سرانجام اسیر می شود. تورانیان که ارزش رخش را می دانستند او را به ایلخی برده و چهل مادیان را با رخش نزدیک می کنند تا از او کرخ بگیرند. آنقدر رخش را به جفت گیری وادار می کنند که یکی از بیضه های حیوان آماس کرده و به ارکیت مبتلا می شود. سرانجام رستم بیدار شده، رخش را نمی یابد. به جستجوی مرکب محبوب خود نزد شاه سمنگان می رود. رخش را می یابد و با تهمینه ازدواج می کند. از این وصلت سهراب زاده می شود:

چو رخش آن کمنـــد ســـواران بدید
بـــه کــــردار شیـــر ژیان بردمیــــد
یکی را سر از تن به دندان گسست
دو کس را به زخم لگد کرد پست...
بــه سوی فسیله کشیدنــد رخــش
بـــدان تــا بیابنـــد از رخش بخش...
شنیدم که چــل مادیــان گشن کـرد
یـکی تخــم برداشـــت از وی به درد

وقتی سهراب بزرگ می شود باز مشابه پدرش از ایلخی اسب می جوید و عاقبت اسبی از نژاد رخش به او هدیه می شود:

که دارم یکی کره رخشش نژاد
به نیرو چو شیر و به پویه چو بـــــاد
ز زخم سمش گاوماهی ستوه
به جستن چوبرق وبه هیکل چوکوه

سهراب به ایران لشگر می کشد، کاووس که وحشت زده شده بود رستم را به یاری می خواند و از رخش یاد می کند:

دل و پشت گردان ایـــــران تویی
به چنگال و نیروی شیران تویی
ز گـرز تو خورشید گریــــان شود
زتیـــغ تــو نــاهید بریـان شــود
چو گرد پی رخش تو نیل نیست
هم آورد تو در جهان پیل نیست

بعد، رستم به علت تاخیر، مورد خشم کاووس قرار می گیرد و شاه، به طوس می گوید که رستم و گیو (داماد رستم) را بردار کند، رستم می خروشد، کاووس را تحقیر کرده و باز نام رخش را می برد:

من آن رستم زال نـــام آورم
که از تو شه، خم نگیرد سرم
تو سهراب را زنده بر دار کن
بر آشوب و بد خواه را خوار کن
ز مصر و ز چین و ز هاماوران
ز روم و ز سگسار و مازندران
جگر خسته تیغ و تخت منند
همه بنده در پیش رخش منند
چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک
چــرا دارم از خــشم کــاووس باک
مــــرا زور و پیــــروزی از داور اســــــت
نه از پادشاه و نه از لشگــر است
جهان جوشن و رخش، گاه مــن است
نگین گرز و مغفر، کـلاه مـن است

وقتی رستم نعش سهراب را به زابلستان می برد، به عنوان عزاداری دم اسبان را کوتاه می کنند:

بریده دم بادپایان، هزار
پر از خاک سر مهتران، نامدار
بریده سمند سرافراز دم
دریده همه کوس و رویینه خم

مادر سهراب وقتی از مرگ فرزند با خبر می شود، زاری می کند و اسب او را در بر می گیرد و به یاد سهراب بر سر و رویش بوسه می زند:

ســــر اســب او را ببـــر درگرفــــت
بــمانده جهانی بــدو در شگفـــت
گهی بوسه زد بر سرش گه به روی
زخون، زیر سمش همی راند جوی
ز خـــــون مژه خــــاک را کــــرد لعل
هــمی روی مـــالید بر ســم و نعل
رخش در داستان رستم و اسفندیار

در جنگ رستم و اسفندیار، اسفندیار رخش را نیز تهدید می کند و رستم او را از این کار ملامت می کند:

تن رخش با هر دورانت به تیر
برآمیزم اکنون چو با آب، شیر
بدو گفت رستم کزین گفتگوی
چه آید مگر کم شود آب روی
به یزدان پناه و به یزدان گرای
که اویست بر نیکوی رهنمای
بگفت این و بر گرد رخشنده رخش
بــــغرید از کـــــین یــل تــاج بخش

به هر حال جنگ آغاز شده و از تیر اسفندیار، رستم و رخش شدیدا" زخمی می شوند، رخش وا می ماند و رستم رخش را رها می کند تا حیوان به سوی خانه برود:

چو تیر از کـف شـاه رســته شــدی
تن رستم و رخش خسته شدی
تن رخش از آن تیرها گشت سست
نبد باره و مــرد جنگی درســـت
فرود آمد از رخش رخشان چــــو باد
ســـر نامــور ســوی بــالا نهــاد
همان رخش خسته سوی خانه شد
چنین بـــا خداونــد بیگانـــه شـد

سرانجام رستم به برادرش زواره می گوید تو به خانه برو، پی درمان رخش باش، من نیز اگر زنده ماندم نزد شما می آیم. رستم به اسفندیار می گوید: شب شده، مهلت بده تا به خانه بروم و فردا آمده و هر چه می خواهی انجام می دهم. به این حیله خود را می رهاند و نالان و چاره ساز پیش زال می رود:

چو رفتی همه چاره رخش ساز
مــن آیم ز پس گـر بمانم دراز...
بفرمود تــا رخش را پیـــش اوی
ببردند هرکس که بد چاره جوی

سرانجام با چاره اندیشی زال به کمک سیمرغ، رخش و رستم درمان شده و روز بعد به جنگ اسفندیار رفته و او را از پای در می آورند.

مرگ رستم و رخش

شغاد که برادر ناخلف رستم بود و داماد شاه کابل بود با پدر زن خود برای قتل رستم توطئه ای می اندیشد. آنان دستور می دهند در نخجیرگاهی چاه هایی بزرگ کنده و سر آنها را بپوشانند. شغاد رستم را با زواره و چند نفر دیگر به طرف کابل برده و از نخجیرگاه و روی چاه عبور می دهد. رخش بوی خاک تازه را حس کرده و از رفتن ابا می کند ولی رستم حیوان را با تازیانه می زند، اسب پرش می کند ولی به چاه می افتد. همراهان رستم نیز در چاه سرنگون می شوند. رستم و رخش از نیزه و خنجرهایی که در ته چاه تعبیه شده بود سخت آزرده می شوند:

همان رخش از آن خاک نوی یافت بوی
تن خویش را گرد کرده چو گوی
همی جست و ترسان شد از بوی خاک
زمین را به نعلش هم کرد چاک
دل رستــم از رخـش شـد پــر ز خـشـم
زمــانه خــرد را بپوشید چشـم
یـکـی تـــــــــــازیـانـه بـــــر آورد نــــــرم
بـــــزد تنگدل رخش را کرد گرم
چـــو او تنـگ شـد در میــان دو چـــــــاه
ز چنگ زمانه همی جست راه
دو پایــش فـــرو شـد به یــک چاه ســار
نـــــــبد جــــای آویزش و کارزار
ـــــن چـــــاه پــــر حـــــربه و تیـغ تیـــز
نــــبــــد جـای مردی و راه گریز
بـــدریـــد پهـلـــوی رخـــش ســــتــــرگ
بـــر او یــــال آن پــهلوان بــزرگ

رستم که زخمهای بزرگ برداشته، از چاه بیرون می آید و در حال مرگ از شغاد می خواهد از زه کش کمان او را بیرون آورده، در آن تیر بگذارد تا اگر شیری آمد بترسد و به او آسیب نرساند تا مرگ فرا رسد. به این حیله کمان را گرفته و به سوی شغاد نشانه می رود. شغاد به پشت درختی پناه می برد ولی تیر رستم او و درخت را به هم می دوزد. همان دم رستم مانند رخش می میرد بعد خبر به زابل می رسد، فرامرز پسر رستم به قربان گاه آمده نعش های رستم و رخش و زواره را در تخت می گذارد و به زابل می برد. در آنجا در باغی دخمه ای حفر کرده و پیکرهای رستم و برادرش، زواره را در آنجا قرار می دهند، در آستان دخمه نیز رخش را در گوری بلند به شکل اسب به خاک می سپارد، آری رستم و رخش هر دو یک جا به خواب ابدی فرو می روند:

و از آن پس تن رخش را بر کشید
به گیتی چو او اسب دیگر ندید
تـــن رخش بــر پیل کــــــردند بار
دو روز انـدر آن کـار شد روزگـار
به باغ انــدرون دخمه ای ساختند
ســرش را بـه ابر اندر افراختند
بــــرابر نـــــهادنــــد زرین دو تخت
بدان خوابگه شد گو نیک بخت
یـــکی تخــت دیگــر زواره بــروی
نـهـادنـد پـهلـوی آن نـامـجـوی
همان رخــش را بر در دخمه جای
بکردند گوری چو اسبی به پای

اسب سیاوش

سیاوش اسبی سیاه به نام شبرنگ بهزاد داشت. شبرنگ یعنی رنگ شب که سیاه است. سیاوش و سیاه هر دو با هم الفت داشتند. شبرنگ همراه سیاوش از امتحان آتش می گذرد.

شگفتی در آن بد که اسب سیاه
نمی داشت خود را ز آتش نگاه

شبرنگ نیز مانند رخش گاهی شخصیت انسانی به خود می گیرد. زبان انسان را درک می کند و به صاحبش به حد نهایی وفادار است. سیاوش قبل از کشته شدن به گوش بهزاد می خواند مرا بی گناه می کشند تو را بدون زین و لگام رها می کنم. در بیشه ای وحشی وار چرا کنی و تسلیم کسی مشو و وقتی کیخسرو پسرم قرار شد به ایران رود مرکب او باش. او سوار است و تو بارگی، با هم کین مرا از افراسیاب بجویید وقتی گیو به توران می آید و کیخسرو و مادرش فرنگیس در سیاوش گرد می یابد فرنگیس جریان اسب را به کیخسرو می گوید. کیخسرو شبرنگ را یافته و سوار بر آن همراه فرنگیس و گیو به ایران می رود و به خونخاهی سیاوش بر می خیزند:

بیـــاورد شبـــــرنـگ بـــهــزاد را
کـــه دریــافتی رو بـه کیـن باد را
خروشان سرش را به بر درگرفت
لگام و فـــسارش ز سر بــرگرفت
بگوش انـــدرش گفــت رازی دراز
که بیدار دل باش و با کـس مساز
چو کیخسرو آید به کین خواستن
عـــنانش تـــو را بــــــــاید آراستن
از آخـــــور ببـــر دل به یک بارگی
که او را تــو باشی به کیــن بارگی
ورا بـــارگی بــاش و گیتی بــکوب
ز دشمن بـــه نعلــت زمین را بروب

اسب اسفندیار

خاندان اسفندیار اسبان خاصه با نژادی ویژه داشتند. چنانکه اسب گلگون لهراسبی معروف است و گشتاسب پسر لهراسب و پدر اسفندیار زین افزار مخصوصی تعبیه کرده بود:

بیاریـــــد گلگــون لهراسبی
نهید از برش زین گشتاسبی

گشتاسب اسب سیاه عزیزی داشت که از آن در معجزه زرتشت یاد گردید. گشتاسب همین اسب یا کره آن را که بهزاد نام دارد به پسر خود اسفندیار بخشید. اسفندیار سر انجام سوار بر همان اسب سیاه به دست رستم کشته می شود:

گرفتش فش و یال اسب سیاه
زخون، لعل شد خاک آوردگاه

سایر اسبان داستانی

بیژن نیز دو اسب نامور یکی شبرنگ و یکی رهوار داشت:

نه شبرنگ با من نه رهوار بود
همانا که برگشتم امروز هور

وقتی کیخسرو سوار بر شبرنگ همراه با گودرز دژ بهمن را تسخیر کردند فریبرز از برادر سوار بر گلرنگ استقبال نمود:

چو دیدش در آمد ز گلرنگ زیر
هم از پشت شبرنگ شاه دلیر
پی کردن اسبان در عزای مردان

در ایران قدیم و همچنین در برخی ملل دیگر به عنوان عزا داری گاهی موی یال و دم اسبان را کوتاه می کردند و گاهی در نهایت خشم و نا امیدی بری آنکه دشمن از اسبانشان استفاده نکند پی اسب خود را می بریدند تا حیوان غیر قابل استفاده شود. شاید این عادت که نوعی بی رحمی و خشونت افراطی است از عادات قوم آریایی مخصوصا" سکاها در دوران توحش باشد. در عین حال گاهی این امر در مواقعی اتفاق می افتاد که افراد به نوعی خودکشی دست می زدند یا می دانستند کشته می شوند. سیاوش قبل از کشته شدن پی تمام اسبان به جز بهزاد را برید:

دگر مرکبان را همه کرد پی
یه شمشیر ببرید بر سان نی

وقتی فرو پسر سیاوش به دست بیژن و لشگر ایرانیان کشته می شود و برادر کشی راه می افتد تمام زنان او خود را از کوه پرت می کنند. مادرش جریره، دختر پیران ویسه، همه گنجها را آتش می زند. شکم اسبان بی زبان پسر را می درد و بعد بر سر نعش پسر خنجر به شکم فرو کرده و خودکشی می کند:

یکی تیغ بگرفت از آن پس به دست
در خــــــانه تـــــــازی اسبان ببست
شکمشان بدریـــــد و ببریـــــــد پی
همی ریخت بر رخ همه خون و خوی

اسب سیاه اسفندیار نیز در عزای این پهلوان نیز بی نصیب نمی ماند و خانواده اسفندیار با این زبان بسته گاهی به مهر و گاهی به کینه برخورد می کنند. بیچاره اسب چه گناهی دارد:

بـــرفتند یـــک ســر ز بالیــن شاه
خـــروشان بـه نزدیک اســب سیــاه
بسودند از مهــر یــــال و ســـرش
کتایون هــمی ریخت خـــاک از برش
همی گفت مادرش کای شوم پی
به پشت تو بر، کشته شد شاه کی
بــه بالـــش هـــمی انــدر آویختند
همی خــاک بــر تارکـــش ریـخـتـنـد

پس از مرگ اسکندر نیز اسبان را در عزاداری شرکت می دهند و دم آنها را به رسم زمان کوتاه می کنند:

زدند آتش اندر سرای نشست
هزار اسب را دم بریدند پست
نهاده بر اسبان، نگونسار زیــن

تو گفتی همی برخروشد زمین