دریافت کد ترجمه گر وبلاگ جغد سفید - رسانه - خبر های قدیم و جدید
X
تبلیغات
رایتل

رسانه - خبر های قدیم و جدید

مطالب - علمی- وحوش - فلسفی - ادبی - تاریخی - علوم ماوراء - نظامی - صنعتی - معدنی - زمین - هوا- فضا - اکتشافات - ادیان- فرقه ها

داغ کن - کلوب دات کام
شنبه 20 فروردین 1390 ساعت 05:59 ب.ظ

جغد سفید

http://s1.picofile.com/file/6518164984/snowy_owl.jpg

جغد سفید


نویسنده :
ارمیا پورنگ

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود شاهزاده خانمی بسیار زیبا ولی خیلی خودخواه، در قصر باشکوه پدرش زندگی میکرد. این قصر در سرزمین مروارید بود، که همچون نگینی در بالای تپه ای سرسبز میدرخشید، این قصر با شکوه از یک طرف مشرف بر شهر و از طرفی دیگر مشرف بر جنگل و دریا بود. در ضمن شاهزاده خانم قصه ما هم چون تنها فرزند پادشاه آن سرزمین بود خیلی لوس و ننر بار آمده بود. شاهزاده خانم یک روز که داشت توی باغ پر از درختان سر به فلک کشیده قصر، فرفره بازی میکرد, بادی شدید شروع به وزیدن کرد و فرفره اش را بالای بلندترین شاخه پیرترین درخت باغ انداخت. او هر کاری کرد نتوانست فرفره اش را از بالای درخت پیر پایین بیاورد و رفت و به باغبان قصر گفت که فرفره اش را از بالای درخت پایین بیاورد و به او بدهد ولی باغبان بیچاره تا وسط درخت نرسیده بود که افتاد و پایش شکست و بعد دختر پادشاه رفت و به یکی از نگهبانان قصر گفت که برود فرفره اش را از بالای درخت پایین بیاورد ولی آن نگهبان بیچاره هم کمی از درخت بالا نرفته بود که افتاد و دستش شکست و بعد دختر پادشاه که دید هیچکس نمیتواند از آن درخت عجیب بالا برود و فرفره اش را به او بدهد غمگین و ناراحت رفت زیر همان درخت نشست و شروع کرد به گریه کردن. کمی نگذشته بود که از بالای درخت صدایی شنید دید که جغد سفیدی روی همان شاخه ای که فرفره اش افتاده بود نشسته، و با چشمانی  زیبا در حالیکه به او نگاه می کند می گوید چرا اینقدر بلند گریه می کنی؟
 
http://s1.picofile.com/file/6518165990/98.jpg

من می خواهم کمی بخوابم آخه من شبها بیدارم و روزها می خوابم حالا تو آمده ای و با این صدای بلند گریه ات خواب من را خراب کردی. شاهزاده خانم از آنجایی که ادب یاد نگرفته بود و خودخواه بود و همه را نوکر و بنده خودش می دانست, به او گفت: ای جغد بد جنس فرفره ام را بده. کنارت روی شاخه افتاده. جغد سفید که لحن بد شاهزاده خانم به او برخورده بود به او گفت: از من خواهش کن تا این را به تو بدهم. دختر پادشاه که دید چاره ای ندارد با بی میلی از جغد خواهش کرد و گفت: لطفاً فرفره ام را بده. جغد گفت: اگر من فرفره ات را بدهم تو به من چه می دهی؟ شاهزاده خانم گفت: هر چه بخواهی من به تو میدهم. جغد هم گفت: هر چه بخواهم میدهی؟ آیا مطمئنی؟ دختر پادشاه که پیش خودش فکر میکرد که جغد سفید یک پرنده بدون شعور و عقل است, گفت: بله هر چه بخواهی میدهم. جغد به او گفت: من می خواهم که تو کمی که بزرگتر شدی با من ازدواج کنی حالا بیا این هم فرفره ات. و فرفره دختر پادشاه را از روی شاخه به پایین پرتاب کرد و دختر پادشاه که حرفهای جغد سفید را جدی نگرفته بود فرفره اش را برداشت و به بازی کردن مشغول شد. در زمانی که در قصر به اینطرف و آنطرف می دوید و با فرفره اش بازی میکرد, پادشاه فرفره را در دست دخترش دید و او را صدا کرد که این را چه کسی از بالای درخت به تو داده است. شاهزاده خانم همه ماجرا را برای پدرش تعریف کرد و پادشاه فکر کرد که دخترش سر به سر او می گذارد و یا خیالبافی می کند و یا حتماً نمی خواهد به او بگوید که چه کسی فرفره را به او داده است و پیش خودش فکر میکرد مگر ممکن است حیوان با آدم حرف بزند و برایش غیر قابل باور و مسخره بود. بالاخره, هشت سال از این ماجرا گذشت و دختر پادشاه هیجده ساله شد و از همه کشورهای همسایه برای خواستگاری شاهزاده خانم می آمدند ولی او چون خیلی مغرور بود به همه جواب رد میداد تا اینکه یک روز صبح که او در رختخواب نرم و لطیفش خوابیده بود جغد سفید یک دفعه آمد و روی پنجره شاهزاده خانم نشست. وقتی که او از خواب بیدار شد با کمال تعجب دید این همان جغدی است که در کودکی فرفره اش را به او داده بود کمی ترسید و خودش را زیر پتو مخفی کرد و جغد گفت: دختر پادشاه یادت باشد تو به من چه قولی داده ای امیدوارم که قولت را فراموش نکرده باشی جغد این را گفت و رفت. شاهزاده خانم به محض اینکه دید جغد سفید رفته, از رخت خوابش با عجله بیرون آمد و زود لباس پوشید و سریع پیش پدرش رفت وقتی که همه ماجرا را برای او تعریف کرد پادشاه کم کم حرفهای دخترش را باور کرد و گفت: پس واقعاً تو به او قول داده ای؟ خوب, یک چیزی به تو می گویم که اگر به حرفم گوش بدهی کاری می کنم که جغد سفید دیگر مزاحمت نشود و پادشاه به حرفهایش ادامه داد و گفت: از شاهزاده خانم شریفی چون تو بعید است که زیر قولش بزند اما به او بگو که باید اول با پدرم صحبت کنی اگر او راضی شد من حرفی ندارم من هم سعی می کنم که او را با مال دنیا و ثروت قانع کنم که از عروسی با تو دست بردارد و منصرف شود و به جای عروسی با تو در عوض خدمتی که در کودکی به تو کرده پاداشی دیگر به او بدهم. خیال شاهزاده خانم کمی راحت شد و به اتاقش برگشت وقتی که داشت موهایش را شانه میکرد دوباره جغد سفید آمد و روی لبه پنجره نشست و به آرامی و با احترام به شاهزاده خانم گفت: چی شد آیا با من ازدواج میکنی؟ شاهزاده خانم که دید جغد قصد آزار او را ندارد و فقط از او خواستگاری میکند, گفت: آخه تو پرنده هستی من چطور میتوانم با یک پرنده ازدواج کنم؟ ولی چون به تو قول داده ام حرفی ندارم فقط باید از پدرم اجازه بگیریم اگر او موافقت کرد من حرفی ندارم و جغد را پیش پادشاه برد. جغد سفید جلوی پای پادشاه نشست و بالهایش را باز کرد و با سرش تعظیمی کرد و گفت: ای پادشاه سرزمین مروارید, دخترت در عوض کاری که من در کودکی برای او انجام داده بودم به من قول ازدواج داده بود آیا شما هم موافقید یا نه؟ پادشاه که با تعجب جغد را که به زبان آدمها صحبت میکرد نگاه می نمود گفت: آیا حاضری بجای ازدواج با دخترم پنجاه کوزه طلا از من بگیری و از ازدواج با او صرفنظر کنی؟ جغد گفت: نه! این امکان ندارد. من باید با او ازدواج کنم و هر چه پادشاه پیشنهادهای بزرگتر میداد جغد قبول نمیکرد و سر حرف خودش پافشاری می نمود تا اینکه پادشاه عصبانی شد و با خنجری که بر کمر داشت ضربه ای به جغد سفید زد و جغد که زود متوجه نیت پادشاه شده بود سریع از جایش پرید و فقط بال سفیدش کمی زخمی شد و با درد و رنج از پنجره تالار قصر فرار کرد و بیرون رفت. دختر پادشاه که دلش بحال او سوخته بود به دنبالش دوید ولی به او نرسید و پیش پدرش برگشت و به پادشاه گفت: پدر چرا این کار را کردی؟ او که آزاری نرسانده بود فقط به خواستگاری من آمده بود. پادشاه که کمی از عصبانیتش فروکش کرده بود, گفت: ببین دختر, من نمی گذارم که تو با یک جغد ازدواج کنی. بعد شاهزاده خانم بدون اینکه چیزی بگوید از تالار خارج شد و به اتاقش رفت و روی تختش گرفت و خوابید. او احساس میکرد که کمی به جغد سفید علاقه مند شده و در همین فکرها بود که خوابش برد. در نیمه های شب که همه خوابیده بودند جغد سفید که خون زیادی از او رفته بود خسته و بی رمق خودش را به اتاق شاهزاده خانم رساند به محض اینکه بالای سر او رسید از هوش رفت و بدن خون آلودش محکم روی تخت شاهزاده خانم افتاد. دختر پادشاه که خوابیده بود احساس کرد که یک چیزی روی تشکش افتاده است و زود چند شمع روشن کرد و دید که جغد سفید زخمی و بیهوش روی تختش افتاده و خون زیادی از او رفته. زود از جایش بلند شد و بدون اینکه کسی بفهمد کمی مرهم و باند برداشت و بال زخمی جغد سفید را پانسمان کرد وقتی که کارش تمام شد آرام جغد را روی بالشش گذاشت و او را نوازش کرد و از روی دلسوزی کاکل جغد سفید را بوسید که یک دفعه جغد سفید تبدیل به پسری بسیار زیبا و خوش هیکل شد. شاهزاده خانم تا این را دید اول خیلی ترسید ولی وقتی دید که آن پسر بیهوش است زود رفت و کمی غذا و یک لیوان شربت آورد و او را آرام آرام صدا کرد و پسر زمانیکه بهوش آمد یک دفعه احساس کرد که تبدیل به آدم شده است خیلی خوشحال شد و از ذوق و شادی زیاد صورت شاهزاده خانم را بوسید و گفت: تو جان مرا نجات دادی ده سال پیش وقتی که من کودک بودم جادوگری بد جنس پدر و مادرم را که پادشاه و ملکه سرزمین قوها بودند کشت و مرا هم تبدیل به جغد کرد و راز باطل شدن طلسم این بود که شاهزاده خانمی کاکل مرا ببوسد و با من ازدواج کند الآن طلسم به طور موقتی باطل شده است حالا اگر تو با من ازدواج کنی برای همیشه طلسم باطل میشود و جان مرا نجات میدهی. دختر پادشاه که با دیدن او عاشقش شده بود با کمال میل درخواست محترمانه او را پذیرفت و با تواضع گفت: نام تو چیست؟ پسر گفت: نام من ملک باربد است. صبح که شد شاهزاده خانم ملک باربد را نزد پدرش برد و همه ماجرا را برای او تعریف کرد. پادشاه هم بسیار خوشحال شد که دخترش با شاهزاده ای نجیب ازدواج می کند و نه با یک جغد!؟ آنها هفت شبانه روز جشن عروسی گرفتند و ملک باربد بعد از عروسی از پادشاه لشکری گرفت و به جنگ جادوگر سرزمینش رفت و او را شکست داد و اسیرش کرد سپس جادوگر بد جنس را در کوزه ای انداخت و کوزه را هم به دریا پرتاب کرد و سرزمین و مردمش را از دست جادوگر نجات داد و انتقام پدر و مادرش را گرفت و مردم که شجاعت و دلاوریهای او را دیده بودند او را پادشاه سرزمین قوها کردند و بعد از مدتی که ملک باربد به اوضاع مردم و سرزمینش سر و سامان داد شاهزاده خانم را هم پیش خودش برد و او هم ملکه سرزمین قوها شد. شاهزاده خانم که حالا اخلاق بسیار خوبی پیدا کرده بود به همراه ملک باربد هر دو تا آخر عمر در خوشی و آرامش در کنار هم زندگی کردند.