دریافت کد ترجمه گر وبلاگ آوای غمناک ساز - رسانه - خبر های قدیم و جدید
X
تبلیغات
رایتل

رسانه - خبر های قدیم و جدید

مطالب - علمی- وحوش - فلسفی - ادبی - تاریخی - علوم ماوراء - نظامی - صنعتی - معدنی - زمین - هوا- فضا - اکتشافات - ادیان- فرقه ها

داغ کن - کلوب دات کام
دوشنبه 29 فروردین 1390 ساعت 04:40 ق.ظ

آوای غمناک ساز

http://s1.picofile.com/file/6551868208/f_HajGhorban2m_8aa6ccf.jpg


دیباچه ای بر آوای غمناک ساز
 
نویسنده : ارمیا پورنگ

قلبم فشرده، و طوفانی در درونم غوغا می کرد و در دوردستها بیاد زادگاهم سرزمین سرسبز و خرم مازندران افتاده بودم و آنجا را با بارانهای ممتدش و با چمنهای بسیار و جنگلهای انبوهش بیاد می آورم.

بیاد می آورم که رود هزار چگونه سینة جنگلها و کوهها و دشت ها را می شکافت و مغرورانه برای سرکوبی دریا به طرف خزر هجوم می برد.

بیاد می آورم محرومان غیور و ساده دلش چگونه مهربانانه چهرة کودکانه ام را غرق بوسه می کردند وقتی همة اینها را بیاد می آورم آنگاه قلم ناچیزم دل سپید این اوراق را می شکافت و داستانی نه چندان در خور تحسین ولی زیبا بوجود می آورد و آن سرگذشت مردی ستمدیده و حرمان زده می باشد.

آوای غمناک ساز

صدای  طوفان و خروش دریا خشم خداوند را آشکار می ساخت. ابر می غرید و همراه با مرثیه خوانی باد اشک می ریخت ، صدای ساز دهنی با آوای وحشتزای طوفان درمی آمیخت و موسیقی غم انگیز و دردآلودی را به بار می آورد. مردی پیر با جوانی که از قیافه اش روح فداکاری و جوانمردی خوانده می شد درکنار هم نشسته بودند پیرمرد آهسته دستهای لرزانش را به حرکت درآورده و ازدیدگان دردمندش دانه های شفاف اشک را جاری می ساخت و پسرک درمجاورت آتشی که از هیزمهای جنگل کنار ساحل تهیه شده بود نشسته و به چوب  تری که می سوخت خیره شده بود کم کم حال پیرمرد منقلب می شد و زیر لب کلمات نامفهومی را زمزمه می کرد آهسته آهسته صدای لرزانش اوج می گرفت و در میان دیوارهای دود گرفته کلبه محو می شد، اینک دیگر می شد کلماتی را که از دهان پیرمرد خارج می گردید به وضوح شنید که می گفت : (کلارا) ، آنشب هم همین طوفان لعنتی برپا شد و تو با این ساز دهنی که اکنون کهنه و فرسوده شده بر روی دماغة (کمی) نشسته بودی ، آه خدای من چقدر وحشتناک بود . پسرک سرش را نیم چرخی برگرداند و با صدایی که از آن احساس همدردی می بارید پرسید عمو امیر از چه کسی صحبت می کنی ؟

پیرمرد لحظه ای چشمان اشکبارش را به چهرة جوان دوخت و گفت : ابراهیم گوش کن اکنون درست بیست و هفت سال از آن ماجرا می گذرد و من تا کنون این ماجرای دردناک را در صندوق سینه ام محفوظ نگاه داشته ام ولی حالا برای تو که میدانم جوانی پاک نهاد و صادق هستی تعریف می کنم ولی قسم یاد کن به آنهایی که میخواهند راز مرا بدانند حقیقت را بگویی ، وبه اهالی روستا بفهمانی که من بیگناه دچار این همه درد ورنج شدم  . ابراهیم خنده محزونی کرد و سرش را به علامت تائید تکان داد و پیرمرد چنین آغاز سخن کرد :

آنروز به همة اهالی ده شاهزاده ملک خبر دادند که ارباب با خانواده اش به ده می آید ، مردم همه فعالیت کردند و خانه اربابی را که ویلایی زیبا در بالای تپه ای که مشرف به خانه پدری من بود آب و جارو و تمیز کردند ما چند نفر از جوانهای ده که اغلب بیست و پنج الی سی ساله بودیم با چند راس اسب و قاطر به پیشواز ارباب برزو و خانواده اش رفتیم . آنها در دشت منتظر ما بودند همینکه بدانجا رسیدیم ارباب با همة ما احوالپرسی کرد و کمی از وضع ده و محصول پرسید . پس از یک ساعت استراحت دستور داد تا بارها را به قاطرها ببندیم و مرا هم مامور کرد تا دخترها و مسعود خان پسر ارباب را سوار اسب کنم و مواظب آنها باشم . ارباب ده ما نسبت به ارباب روستاهای اطراف مهربانتر بود ولی در بعضی مواقع بسیار سختگیر و حساس می شد بالاخره من مسعود خان ،کلارا و زیبا را سوار اسب کردم بدون اینکه توجهی به آنها بکنم . آخر ما روستا زادگان معتقد هستیم کسی که نان کسی را خورد حتی تا پای جان هم باید در راهش فداکاری کند و نباید به ولی نعمت خود خیانت نماید به هر حال به دستور ارباب ، خودش و اطرافیانش از جلو حرکت کردند و من و ارباب زاده ها از پشت سر آنها براه افتادیم درهمین هنگام متوجه شدم که دو چشم شهلا و مرموزی مرا می نگرد بی اختیار وجودم لرزید و قلبم به سختی طپید و بی اختیار چشم در چشم کلارا دوختم و او فریاد زد امیر، امیر مگه با تو نیستم .

 من ناخودآگاه بدنم یخ زد خدایا چه شد ؟ که او مرا صدا زد ، کلارا دوباره صدا زد امیر بیا دهانه اسبم را بگیر، من می خواهم کمی پیاده راه بروم . من بی اختیار دوان دوان پیش رفتم . کلارا لبخندی زد و گفت: امیر رکاب را نگهدار تا پیاده شوم چون پاهایم گرفته و نمیتوانم طاقت بیاورم . گفتم خانم آخر از ارباب عقب می مانیم . سپس بلافاصله صدای ارباب را شنیدم که با ملایمت می گوید مانعی ندارد بگذار کلارا اینجاها را سیاحت کند چون او خیلی از مناظر کوهستانی و جنگل خوشش می آید . من از ته قلب خوشحال بودم که لااقل می توانم چند قدمی را در کنار کلارای زیبا راه بروم  و نمی دانم چرا این خوشحالی به من دست داده بود . رکاب را گرفتم و او پیاده شد و با نگاهی عمیق به صورت آفتابزده و گندمگونم خیره شد و بعد لبخندی زد و گفت : متشکرم ! گفتم خانم این وظیفة من بود ، کلارا نگاه غم انگیزی به صورتم انداخت و گفت : امیر خواهشی از تو دارم اگر عمل کنی یک دنیا از تو متشکرم . با کمال سادگی و صفای باطنی گفتم : خانم شما سر بخواهید هرگز چاکر مضایقه نمی کند . کلارا با خنده گفت : امیر شماها قلب پاکی دارید من از تو می خواهم که با من دوست باشی و هیچ موقع مرا خانم صدا نزنی ، زبانم به لکنت افتاده بود ، نمیدانستم چه بگویم ، آخر در میان ما رسم بود که پسر با پسر و دختر با دختر دوست باشد ولی حالا کلارا دختر ارباب از من تقاضای دوستی می کرد بی اختیار گفتم : من حرفی ندارم ولی شما با ما خیلی فرق دارید من نمیتوانم با شما دوست باشم ، اولا شما دخترید ومن پسر، دوما شما دختر ارباب و بزرگ ده هستید . کلارا به من خندید و گفت : امیر من فقط بخاطر صفای باطنی و ساده دلی شما می خواهم با تو دوست باشم . ناچار گفتم : خانم پس اجازه بدهید پیش ارباب شما را کلارا خانم صدا بزنم . در حالیکه مشتاقانه نگاهم می کرد گفت : هر طور که مایل هستی. همانطور براه خود ادامه دادیم تا به ده رسیدیم در بین راه کلارا از طبیعت ، مردم و از خودش برایم تعریف می کرد و از اینکه مرا مشتاق می دید می خندید و بعضی مواقع حرفهای خنده دار میزد. آنها را به ویلا رساندم و وقتی که می خواستم خداحافظی کنم ارباب گفت : از فردا امیر باید بچه ها را برای تفریح به هر جا که مایل باشند ببری چون تو در بین جوانهای ده از همه پاکتری ولی ارباب نمی دانست که در درون من چه غوغایی برپاست . پیرمرد پس از مدتی ادامه داد : آری ابراهیم ، در قلب من طوفانی بر پا شده بود که زندگیم را از هم می پاشید و احساس میکردم که این اولین وآخرین طوفان زندگیم خواهد بود، و پیر مرد ادامه داد : مادرم صدایم زد و گفت : امیر برو گله آمد ، گوسفندها را جمع کن و غذایشان را حاضر کن . من برای اولین بار بدون توجه به دستورهای مادرم بطرف جنگل رفتم و از میان درختان بید مجنون ، گلابی و انار وحشی می گذشتم غم بر دلم چنگ می زد زیرا من اکنون احساس می کردم که دختر ارباب را دوست دارم ولی در درونم با خود جدل داشتم که بلاخره او ارباب زاده است و ما هیچ سنخیتی با هم نداریم همانطور که گرگ و بره با هم سنخیتی ندارند در همین خیالات بودم که احساس کردم دلم بر عقلم پیروز شده ودیگر عقلم کار نمیکرد این بار دل بود که فرمان میداد ، خلاصه دوست دارم بدانی که صدایم در میان جوانان ده مشهور بود و همه می گفتند صدایم خوب است و من هر موقع که احساس خستگی می کردم و یا ناراحت بودم به همین جا که الان هستیم می آمدم و اندکی با خواندن ترانه های محلی خودم را تسکین می دادم آنشب هم به اینجا آمدم و بالای همین کلبه خرابه رفتم و آواز گیلکی مشهوری را که پسران برای نامزدهایشان می خواندند زمزمه کردم که ترجمه اش اینست :

سر تپه نماز می خواند دختر جان
مرا پیش خود می خواند دخترجان
خدا را التماس می کند دخترجان
با خدا راز و نیاز می کند دخترجان

صدایم اوج می گرفت و آسمان تیره ، فضای مرموز جنگل را وهم آلود میکرد وقتی که آوازم تمام شد آرام آرام  بطرف ده برگشتم ولی شبح سفیدی را بر سر راه خود دیدم ، فکر کردم جن ویا پری است ولی همینکه به نزدیکی اش رسیدم او بود ( کلارا ) . از حس رفتم ، قلبم فشرده شد . خدایا ! چرا آمده بود ؟ از کجا میدانست که من اینجام ؟

با همان خنده نمکین خود پیش می آمد و با صدای بلندی می خندید و درست روبروی من ایستاد و با صدای گیرایش شروع به سخن گفتن کرد : اوه امیر! این تو بودی چقدر زیبا می خواندی ، چه صدای ناز پروری . امیر تو یک فرشته هستی پس تو هم  احساساتت مانند من می باشد ، تو هم مرا دوست داری. خدایا ! او چه می گوید از کجا می داند من او را دوست دارم آخر چند ساعت بیشتر نیست که با هم دوست شده ایم ولی دیگر بیهوده بود چون از آنروز به بعد در یک وقت در کنار این کلبه من و کلارا همدیگر را ملاقات می کردیم و در کنار هم مانند دو قوی خوشبخت بودیم و کم کم مردم با ترس و لرز از من و کلارا یاد می کردند و شایعاتی در بین اهالی روستا پیچیده بود  . ارباب نسبت به من بدبین شده بود و سخت گیری می کرد ولی اینها هیچ از دوستی بی آلایش من و کلارا نمی کاست تا آن شب شوم فرا رسید ، دریا آرام بود و من صدای ساز دهنی را از داخل دریا می شنیدم که مرا می طلبید . از خانه بیرون آمدم و راه کلبه را پیش گرفتم ، راستی یادم رفت که بگویم ظهر همان روز من به خواستگاری از کلارا پیش ارباب رفتم ولی او به من پرخاش کرد و سیلی محکمی به گوشم زد و مرا دهاتی کثیف خواند . می خواستم به میعادگاه بروم ولی خودم را با او بیگانه احساس می کردم ، بالاخره به کنار دریا رسیدم ، هوا منقلب بود و آبستن حوادث ناگوار . کم کم امواج بالا می آمد ، رگباری شدید شروع شد ولی صدای ساز دهنی همچنان به گوش می رسید و سایه ای سیاه از میان دریا به چشم می خورد ، امواج دریا دیگر خشمگین شده بودند و با غرشی مهیب خود را به ساحل میکوبیدند، دیگر صدای ساز دهنی به گوش نمی رسید، سکوت بود و زوزه باد و صدای امواج ، دیوانه وار خودم را به دریا زدم  در نزدیکی های ساحل، قایقی خالی بر روی آب می رقصید و جسدی بر روی آب شناور پیش می آمد خودم را به او رساندم اوه خدای من ! چرا؟ کلارا، کلارا، دیگر چیزی نفهمیدم وقتی چشم گشودم خودم را گوشه اطاقی با میله های آهنی یافتم و مامور زندان گفت : ارباب شما را به عنوان قاتل دخترش معرفی کرده است . بیست و هفت سال گذشت درهای آهنی باز شد و مامور زندان  به من نوید آزادی داد ولی کجا را داشتم بروم بعد از بیست و هفت سال به میعادگاه می رفتم آنها می دانستند من بیگناهم ولی ... . از چشمهای پیر مرد اشک می ریخت ، او به میعادگاه رفته بود . فردای آنروز شایع شد که روح کلارا پیرمرد را ربوده است و هیچکس نمی دانست او به کجا رفته است.

ابراهیم هنگامی که چشمانش را گشود عمو امیر را ندید وآتش خاموش بود و ابراهیم
سردش بود انگار که وجود دو شبح را احساس می کرد !