دریافت کد ترجمه گر وبلاگ لکه ننگ - رسانه - خبر های قدیم و جدید
X
تبلیغات
رایتل

رسانه - خبر های قدیم و جدید

مطالب - علمی- وحوش - فلسفی - ادبی - تاریخی - علوم ماوراء - نظامی - صنعتی - معدنی - زمین - هوا- فضا - اکتشافات - ادیان- فرقه ها

داغ کن - کلوب دات کام
دوشنبه 29 فروردین 1390 ساعت 06:14 ق.ظ

لکه ننگ

http://s1.picofile.com/file/6551940640/winter_OK.jpg



لکة ننگ


نویسنده : ارمیا پورنگ



توجه_ توجه - آسایشگاه دکتر... این عنوان در یکی از خیابانهای شمالی شهر بر روی تابلویی نوشته شده بود و توجه هر شخصی را به خود جلب می نمود.


آن روز که من از آن خیابان می گذشتم هوا، مرطوب و نیمه ابری همراه با اندوهی لذت بخش توأم بود کلمات نوشته شده روی تابلوی آسایشگاه در مقابل دیدگانم برقص در آمدند ولی من بی اعتنا به نوشته های روی تابلو وارد محوطةآنجا شدم چون قبلاً با دکتری که سالیان سال بود با هم دوست بودیم قرار ملاقات گذاشته بودم تا سری به تبعیدگاه اشخاص منفور و مطرود شدة اجتماع بزنم . می خواستم به جایی بروم که همه از آنجا می گریختند . نگهبان جلوی درب با تلفن ورود مرا به دکتر حاتمی اطلاع داد و چند لحظه بعد درب ورودی کریدور گشوده شد و دکتر حاتمی با چهره ای آرام و مهربان به پیشوازم آمد و با شادی وصف ناپذیری دستانم را فشرد، بعد با اصرار زیاد مرا به دفتر کارش برد . از هر دری سخن به میان آوردیم تا اینکه داستان شگفت انگیز و دردناکی را برایم بازگو نمود که خاطره اش همواره در ذهنم ماندگار شد . دکتر حاتمی داستان را اینگونه آغاز کرد.در یکی از روزهای بهاری برای تفریح و گردش به همراه چند تن از دوستان خود به  طرف باغات اطراف شهر رهسپار شدیم در کنار جویبار پر چمنی که گلهای رنگارنگ چون دامن حوریان زیبا بر کنارهای جویبار روییده بودند منزل گزیدیم اندکی به گفتگو پرداختیم و به موسیقی شادی که از لابه لای خطوط صفحة گرام به اطراف پخش می شد گوش می دادیم و در همین حین صدایی همانند آوای جغد و از پس آن ناله ای دردناک جگرخراش ممتد به گوشمان  رسید . من و دوستانم از روی کنجکاوی  به طرفی که صدا از آنجا بلند شده بود حرکت کردیم و با گامهای سریع و با عجله پیش می رفتیم که ناگهان دیدیم در لابه لای درختان جوانی خوش سیما با موهایی درهم و مشکی در حالیکه طنابی به گردن آویخته بود در تلاش بود و گویی دام مرگ طعمة لذیذی برای خویش یافته و برای صاحب صدا عفریت سیاهی را به ارمغان آورده و با لذت هر چه بیشتر در صدد آزار جوان بود . سراسیمه به طرف جوان خیز برداشتیم و احمد یکی از دوستانم  در یک لحظه خود را به درخت آویخت و طناب را باز کرد، جسد نیمه جان او چون کوهی بی پایه و نا استوار روی زمین پهن شد و آنگاه چند نالة سوزناک و مقطع از حنجره اش خارج شد و ساکت و بی حرکت باقی ماند . سرم را بر قفسة سینه اش چسباندم خوشبختانه هنوز نفس می کشید با شادی رو به دوستانم کردم و گفتم : می توانیم کمکش کنیم او زنده می ماند بالاخره با کمک دوستانم او را از مرگ حتمی نجات دادیم . لحظه ای بعد جوان چشم گشود و دیده بر دیده ام دوخت و آنگاه با فریادی خشمناک گفت : برای چه مرا نجات دادید ؟ در جوابش لبخندی زدم و سؤالش را بدون پاسخ گذاردم و لحظه ای بعد او را آرام آرام به محل نشستن خود بردیم . او خیره به دیده گانم نگریست و بعد شروع بگریستن نمود . احمد با لکنت علت خودکشی را جویا شد . جوان که خود را حسن معرفی نموده بود گفت : 16 ساله بودم که پدرم  را از دست دادم و با خواهر و برادرهای قد و نیم قد و مادر جوانم که بیش از 33 سال از عمرش نمی گذشت تنها ماندم از آن پس من به کار مشغول شدم و برای اینکه خانواده ام را خوشبخت کنم از زندگی و تحصیل و همه چیزم چشم پوشیدم و همه چیز را در خوشبختی مادر ، خواهر و برادرانم می دیدم . روزها و سالها می گذشت و من هر روز بیشتر تلاش می کردم و رنج می بردم تا اینکه روزی گرفته و خسته از کار به خانه بازگشتم ولی بچه ها را گریان دیدم پیش رفتم قلبم فشرده شد  از خواهرم علت را جویا شدم و او با شیون گفت : ما....ما....ن....مامان خودش را چی؟  خودش را چه کار کرد؟ک....کشت. چرا؟ سراسیمه به اطاق خواب مادرم رفتم و چهرة رنگ پریدة او را دیدم در کنار تختش تعدادی از پوسته های قرص های جور واجور خالی بود ناگهان چشمم به یک تکه کاغذی افتاد که با حروف درشت نوشته شده بود :


حسن ، من مادر خوبی برای تو و بچه هایم نبودم من یک زن بدکاره و درمانده بودم که زندگی مرا مجبور به انجام چنین کاری کرد .از خودم و از این زندگی نکبت بار خسته شدم و از اینکه مایة ننگی برای شما باشم خود را نمی بخشم. مرا ببخش. مادرت.


اشک درون چشمانم حلقه زد و بی اختیار سر به دیوار کوبیدم و دیگر چیزی نفهمیدم . زندگیم از آن روز تا کنون با درد و رنج آمیخته شده است .از اینکه بیشتر از این در توانم نیست و آنطور که دلم می خواهد نمی توانم برای خانواده ام کاری انجام دهم از این رو دست به این کار زدم . درحالیکه همه از داستان زندگی حسن متأثر شده بودیم دست او را در دست گرفتم و گفتم : دوست من ، انسان در زندگی مصیبت های زیادی می بیند ولی باید همة آنها را نادیده بگیرد و با خودکشی خود را خوار و زبون نکند . آنگاه همه دسته جمعی به طرف خانة حسن رهسپار شدیم و او را به خانه رسانده و پراکنده شدیم و در فکر این بودیم که بتوانیم کاری با درآمد مناسب برایش پیدا نماییم . مدتی گذشت تا این که متوجه شدیم که آنها منزلشان را عوض نموده اند آنهم به خاطر اینکه نتوانسته بودند آن مبلغ اجاره را بپردازند با دوستانم خیلی دنبالشان گشتیم ولی هیچ کس اطلاعی از آنها نداشت تا اینکه یک روز، یکی از پرستاران اطلاع داد بیماری را از طرف کلانتری آورده اند من برای ویزیت به اطاق معاینه رفتم دستهای بیمار از پشت بسته شده بود و چند نفر پلیس اطرافش را گرفته بودند بی اختیار برای معاینه فریاد زدم آهای، وقتی بیمار رویش را برگرداند باور نمی کردم ، مات و متحیر به او نگریستم . اوه حسن تو هستی ، گویا او مرا نمی شناخت وقتی علت را از یکی از پلیسها جویا شدم گفت : قربان ، او خانه اش را به آتش کشیده و خواهرش را هم ... و سرش را با ناراحتی تکان داد و بزیر افکند . با وحشت پرسیدم : خواهرش را چی؟ اوگفت  خواهرش را هم کشته است.


اوه خدای من ، پس دخترک معصوم هم از روی فقر گمراه شد.... با گامهای سست به طرف حسن رفتم و چشمان خونبارش را نگریستم هیچ نشانه ای از انسانیت ، کینه ، نفرت ، عطوفت و مهربانی دردیده گانش نیافتم ولی گویا غم مرموزی در درونش  رنجش میداد . پروندة حسن تکمیل شد و روانة یکی از اطاق های آسایشگاه گردید . از آن پس هر روز صدای دشنام ، خنده ، گریه و آواز سوزناک او به گوش همه می رسید حتی محکومین طبیعت که در این اطاق های بی روح محبوس هستند به حال او می گریستند . آری دوست من ، او نیز طعمة بی عدالتی روزگار گردید زیرا او خود را مسبب بدکاره شدن مادر و خواهرش می دانست در صورتیکه مقصر او نبود بلکه اگرمادر و خواهرش استقامت داشتند و شجاعت به خرج می دادند می توانستند انسانهایی واقعی باشند ولی آنها دارای  روحی ضعیف و جسمی بی پایه بودند  و به همین دلیل گرگ زندگی آنها را درید و به تیرگی کشاند . بالاخره یک روز سرد و پاییزی با صدای دویدن پرستاران و مددکاران از اطاق بیرون آمدم و به سمتی که آنها می دویدند من هم دویدم همه وارد اطاق حسن می شدند وقتی که به در اطاق رسیدم دیدم پارچه سفیدی  بر رویش کشیده اند فوری خودم را به بالای سرش رساندم و پارچه را کنار زدم ناگهان سرم به دوران افتاد و دیدم که یکی از مددکاران می گوید او با تکه آهن تیزی شاهرگش را برید دیگر کاری نمی توانستم برایش انجام دهم .


سپس دکتر حاتمی عینک خود را برداشت، چشمانش پر از اشک شده بود من نیز بسیار متأثر گردیدم و با خود گفتم اینهم سرنوشت یکی دیگر از انسانها. همینکه داستان به پایان رسید برخاستم و با یک دنیا تفکر و اندوه ازدکتر خداحافظی کرده و از آنجا خارج شدم و بیاد شعری افتادم که تمام داستان را در آن خلاصه یافتم.