
|
پا نهاد از روی همت در رکاب |
کرد با اسب از سر شفقت، خطاب |
|
کای سبک پر، ذوالجناح تیزتک |
گرد نعلت سرمه چشم ملک |
|
ای سماوی جلوه قدسی خرام |
ای ز مبدا تا معادت نیم نگاه |
|
ای به رفتار از تفکر، تیزتر |
وز براق عقل، چابک خیزتر |
|
روی به کوی دوست، منهاج منست |
دیده واکن، وقت معراج منست |
|
بد به شب معراج آن گیتی فروز |
ای عجب، معراج من باشد به روز |
|
تو براق آسمان پیمای من |
روز عاشورا شب اسرای من |
|
بس حقوقا کز مَنت بر ذمت است |
ای سمت نازم زمان همت است |
وصف اسبان در آثار استادان شعر فارسی
فرخی سیستانی:
|
چه مرکبیست به زیر تو آن مبارک خنگ |
که نگذرد به گه تاختن، از او طیار |
|
چو روز باد، روان، پاره یی ز ابر سپید |
تو ابر دیدی کو زیر زین بود هموار |
|
چو ابر باشد و از نعل او جهان، پر برق |
اگر ز ابر، جهد برق، بس شگفت مدار |
|
نهنگ دریا خانه ست و دیو دشت وطن |
پلنگ کوه پناهست و شیر بیشه حصار |
منوچهری دامغانی:
|
حبّذا اسبی محجّل مرکبی تازی نژاد |
نعل او پروین نشان و سم او خاراشکن |
|
بارکش چون گاومیش وحمله برچون نره شیر |
گامزن چون ژنده پیل و بانگزن، چون کرگدن |
|
یوزجست و رنگ خیز و گرگ پوی و غرم تک |
ببرجه، آخهو دو و روباه حیله، گور دن |
|
مرکبی، طیاره یی، که پاره یی |
شخ نوردی، که کنی، وادی جهی |
|
تیزگوشی، پهن پشتی، ابلقی |
گرد سمی، خرد مویی، فربهی |
|
شبی گیسو فروهشته به دامن |
پلاسین معجر و قیرینه گرزن |
|
مـــــرا در زیــر ران انــدر کمـیـتــی |
کشنده نی و سرکش نی و توسن |
|
همی راندم فرس را من به تقریب |
چــو انگشتان مـرد ارغنون زن |
|
سر از البرز، برزد قرص خورشید |
چو خون آلوده دزدی سر ز مکمن |
|
آفــرین زان مرکب شبدیز رنگ رخش رو |
آنکه روز جنگ بر پشتش نهد زین زرنگ |
|
دست او و پای او و سم او و چشم او |
آنِ شیر و آنِ پیل و آنِ گور و آنِ رنگ |
|
بــا شدن، بـا آمدن،بـا رفتن وبرگشتنش |
ابر، گرد و باد کند و برق سست و چرخ لنگ |
حکیم ابونصر اسدی طوسی:
|
سیه چشم و گیسو فش و مشک دم |
پری پوی و آهو تک و گور سم |
|
که اندام و مه تازش و چرخ گرد |
زمین کوب و دریا بر و ره نورد |
|
از اندیشه دل، سبک پوی تر |
ز رای خردمند، ره جوی تر |
|
همی بست از گرد، تک چشم مهر |
همی کافت، از شیهه گوش سپهر |
محمّد بن حسام خوسفی:
در وصف اسب حضرت علی (ع) گوید:
|
تیزتک، چابک عنان، پولاد سم، خارا شکن |
خرد سر، کوچک دهان، لاغر میان، فربه سرین |
|
شیر صولت، پیل پیکر، کوه کن، دریا شکاف |
رعد هیبت، برق سرعت، باد جنبش، تیزبین |
|
خیزران دم،عنبرین بش،ساده دندان،سوده موی |
دشت پیما، کوه فرسا، تندرو، محکم کمین |
|
در دم آتـش، سـمـنـدر، در دل دریـا نـهـنـگ |
بی قران،در هر قران،لابل، چو صاحب،بی قرین |
|
اینت، مرکب، اینت، راکب، اینت مرد |
ای سزای آفرین بر جان پاکت، آفرین |
خواجوی کرمانی:
در «همای و همایون» از خوبی اسب سخن گفته و در «دیوان» خویش از ناتوانی اسبی که به او هدیه داده بودند شکایت نموده است:
|
پریوش مهی بر نوندی سوار |
به زیرش یکی بور دریا گذار |
|
جهنده، چو برق و رونده، چو ابر |
پـــرنده چو مرغ و دلاور چو ببر |
|
بنده را داد، زرده یی که بود |
ســــبز خنگ سپهـــر، حیرانش |
|
میخ دستان سام، بر دستش |
داغ بهــــــرام گــــور، بــــر رانش |
|
ســــــالها یادگـــار بهمن و تور |
در شب، آخر کشیده ساسانش |
|
شب مولد، اوان دعوت نــــوح |
روز پیـــــــری، زمــــــان طوفانش |
|
مادیانی که رخش کره اوست |
پــروریده بــه شیــــــر پستــانش |
|
نعل بندی که نعل او می بست |
کـــــاوه آورد، پتـک و سندانــــش |
|
گرد پیری نشسته بر پشتش |
کثــــرت سن، شکسته دندانش |
|
از تداویـــــــر چـــرخ، بگســته |
رســــن تــار تــار شـــــریـــــانش |
|
کرده گرگان طمع در او لیکن |
چـــــــرخ کرده، نصیب کـــرمانش |
حکیم قاآنی:
|
خیز ای غلام، زین کن، یکران را |
آن گرم سیر صاعقه جولان را |
|
آن توسنی که بسپرد از گرمی |
یکسان چو برق، کوه و بیابان را |
|
خــــارا به نعل خــاره شکن کوبد |
ز آنسان که پتک کوبد، سندان را |
|
چو زین نهی به کویه آن، بینی |
بــــر پشت باد، تخت سلیمان را |
و بسیاری اشعار دیگر از شاعران بزرگ فارسی زبان....................