دریافت کد ترجمه گر وبلاگ دلاور سرزمین هفت تپه - رسانه - خبر های قدیم و جدید
X
تبلیغات
رایتل

رسانه - خبر های قدیم و جدید

مطالب - علمی- وحوش - فلسفی - ادبی - تاریخی - علوم ماوراء - نظامی - صنعتی - معدنی - زمین - هوا- فضا - اکتشافات - ادیان- فرقه ها

داغ کن - کلوب دات کام
شنبه 20 آذر 1389 ساعت 10:38 ب.ظ

دلاور سرزمین هفت تپه

http://gachsaran.org/myimages/ferdowsi/rostam_ejhdeha.jpg



یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک شهری بود که نام آن شهر, هفت تپه بود. شاهزاده ای در این شهر حکم فرمایی میکرد که نامش ملک سپیتمن بود و در شهر افسانه ای هفت تپه جوان دلیر و شجاعی زندگی میکرد که نامش گرگیش بود. او بهترین و بزرگترین پهلوان آن شهر بود. به این دلیل نامش را گرگیش نهاده بودند که در کودکی بدون سلاح گرگی را خفه کرده و کشته بود. القصه؛ یکشب در میهمانی بزرگی که در قصر ملک سپیتمن برپا بود گرگیش هم دعوت داشت آن شب ملک سپیتمن بر روی تخت خود نشسته بود و از گرگیش هم دعوت کرد در صندلی ای که در کنارش بود بنشیند و او هم قبول کرد و کنار شاهزاده نشست. وقتی که میهمان ها همه به اندازه کافی خوردند و آشامیدند شاهزاده سپیتمن از تخت خود بلند شد و ایستاد و گفت: ای مردان جنگی و ای قهرمانان و پهلوانان شهر افسانه ای هفت تپه من یک دلاور جنگجو می خواهم که به سمت کوههای آتش برود و اژدهای درنده و وحشتناکی را که در آنجا زندگی می کند را بکشد و پنجه ها و سبیل اژدها را با خودش به نزد من بیاورد. هر کس که این کار را بکند و پیروزمندانه به نزد من برگردد من خواهر کوچکم را به عقد او در می آورم و او فرمانروای سرزمین کوههای آتش می کنم وقتی که شاهزاده سپیتمن حرفهایش تمام شد همه ساکت بودند و از ترس صحبتی نمی کردند چون همه آنها از اسم اژدهای سرزمین آتش می ترسیدند چه برسد به اینکه بروند و با او بجنگند و او را بکشند در همین حین گرگیش که در کنار شاهزاده نشسته بود از جایش بلند شد و گفت: ای شاهزاده عزیز من حاضرم که این مأموریت پر خطر را انجام بدهم و اژدهای سرزمین آتش را نابود کنم. شاهزاده هم خوشحال شد و دستانش را گرفت و گفت: ما هم از خداوند می خواهیم که پشتیبانت باشد و برایت دعای خیر می کنیم. گرگیش از شاهزاده و بقیه آدمهای داخل تالار قصر خداحافظی کرد و به سمت خانه اش رفت. وقتی به خانه رسید و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد, مادر گرگیش که زنی پیر و دنیا دیده بود گفت: پسرم شجاع باش تو برای این مأموریت خطرناک نیازی به تیر و کمان و یا شمشیر و سپر و کلاه خود و زره و گرز نداری و حتی نیزه هم به درد کارت نمی خورد. گرگیش با تعجب مادرش را نگاه کرد و گفت: پس مادر عزیزم من باید با چه چیزی به جنگ اژدها بروم؟ دست خالی که نمی شود کاری کرد. مادر گرگیش گفت:من می دانستم یک روزی تو برای این کار انتخاب می شوی چون بارها در رویا و خواب این روز را دیده بودم به همین خاطر من این دستمال سحر آمیز و این شلاق جادویی ابریشمی را به تو می دهم که متعلق به اجداد توست. تو جنگ سختی در پیش داری به یاد داشته باش که در هنگام مبارزه با اژدها اول دست تو کمی سست و بیحال میشود و چشمانت موقتاً بینایی خود را از دست میدهد و اژدهای نیرومند احساس می کند که پیروز شده است ولی تو در همین لحظه باید این دستمال سحر آمیز را روی چشمان خود بمالی تا چشمانت دوباره بینایی خود را بدست آورد و شلاق جادویی را به حرکت در آوری تا دستانت قوی شوند و در آن هنگام با اژدها بجنگی. گرگیش بعد از اینکه با دقت به حرفهای مادرش گوش کرد راهی سفر شد و بر پشت اسبش نشست و از مادرش خداحافظی کرد و به سمت سرزمین کوههای آتش به راه افتاد و از گردنه های سخت و از راههای طولانی و از کوهستانها گذشت. بعد از چند ماه و چند روز که در راه بود بالاخره به غاری بزرگ و سیاه رسید از اسبش پیاده شد و دستمال سحر آمیز و شلاق جادویی ابریشمی را برداشت و به داخل غار سیاه رفت. گرگیش پهلوان فریاد زد ای اژدهای خونخوار وحشی من آمده ام که تو را از بین ببرم. در همین لحظه اژدها جلوی چشمانش ظاهر شد و از دهانش به سمت او آتش بزرگی پرتاب کرد که به گرگیش نخورد. اژدها فریاد زد چرا به اینجا آمدی و جان خود را به خطر انداختی؟ گرگیش گفت: آمده ام با تو بجنگم و تو را نابود کنم تا مردم این سرزمین از دست ظلم ها و ستمکاریهایت راحت شوند. به محض اینکه سخنان گرگیش تمام شد, جنگ شدیدی بین اژدها و غول در گرفت. بعد از مدتی همانطور که مادرش گفته بود اژدها اول بر گرگیش چیره شد و بر او غلبه پیدا کرد. پهلوان قصه ما زود به یاد حرفهای مادرش افتاد و دستمال جادویی را برداشت و به چشمانش مالید و شلاق جادویی را در دستش گرفت که یک دفعه قدرتش چند برابر شد و شلاق ابریشمی جادویی را در هوا چرخاند و چنان ضربه ای محکم به اژدها زد که نفس اژدها بند آمد و نقش بر زمین شد. گرگیش که فکر میکرد اژدها بیهوش شده به سمت او حرکت کرد وقتی به اژدها رسید چند لگد محکم به پهلوی او زد که دید نه او واقعاً مرده است. سپس او سبیل اژدها و پنجه هایش را برید و قلب اژدها را هم در جعبه ای گذاشت و از غار سیاه بیرون آمد که به یکباره دید همه جا که قبلاً آتشی و سرخ و خشک و بی آب و علف بود, حالا سرسبز شده فهمید که طلسم اژدها شکسته شده است و همه جا به حالت اول برگشته کمی که به سمت سرزمینش حرکت کرد در بین راه شهری را دید بسیار زیبا که موقع آمدن آن شهر در آنجا نبود او به سمت شهر حرکت کرد به محضی که به آنجا رسید مردم از دیدن گرگیش, نابود کننده اژدها خیلی خوشحال شدند و چون پادشاه شان را اژدها کشته بود گرگیش را پادشاه خود کردند و به او گفتند که اژدها شهر ما را به بخار تبدیل کرده بود وقتی که تو او را کشتی و نابود کردی شهر ما به حالت اول خودش برگشت. وقتی که گرگیش این را شنید نام آن شهر را بخارا گذاشت و نام آن سرزمین را کوههای همیشه سبز نامید و بعد از مدتی که به کار مردم آن سرزمین سرو سامان داد به سمت دیار خود رفت و مادرش را دید و او را بوسید و کل ماجرا را برای مادرش تعریف کرد و بعد به سمت کاخ شاهزاده سپیتمن رفت و طبق عهدی که بسته بود سبیل و پنجه های اژدها را به شاهزاده تقدیم کرد ولی قلب اژدها را یادگاری برای خود نگه داشت. شاهزاده هم که از سلامت او خوشحال شده بود این پیروزی بزرگ را جشن گرفت و خواهر کوچکش را به عقد گرگیش درآورد و آن دو وقتی همدیگر را دیدند یک دل نه صد دل عاشق یکدیگر شدند. شاهزاده خانم که نامش آذر نوش بود عاشق پهلوانی و شجاعت گرگیش شد و گرگیش هم عاشق زیبایی و مهربانی شاهزاده خانم شد و در ساعتی خوش و در روزی آفتابی در زیر آسمان آبی با هم ازدواج کردند و بعد از هفت شبانه روز جشن به سمت شهر بخارا به راه افتادند و گرگیش مادر پیرش را هم به بخارا برد و سالیان سال با خوشی و شادمانی و با عدالت بر مردم آن سرزمین حکومت کرد. هنوز هم یاد دلاوریهای گرگیش در خاطر آن مردم زنده مانده است.